تولد دومین دختر عموی ریحانه (الناز خانمی)
ریحانه خانم خبر خبر امروز یکشنبه 28 خرداد نزدیکای ساعت 4 بعداز ظهر الناز خانم دختر عمو ایمان و زنعمو اعظم به این دنیای زیبا پا گذاشتن و متولد شدن. حسابی همه رو غافلگیر کرده چون قرار بود یک ماه دیگه بیاد. به هر حال از اومدنش خیلی خیلی خوشحالیم و دوسش داریم هوارتا و به مامان و باباش ورودش رو تبریک میگیم. الناز گلی تولدت مبااااااااااااارک خوش اومدی عزیزدل زنعمو و ریحانه حالا سه تاییتون شدین 3 تا دختر شیطون بلا فداتون بشم ممممممممممن ...
تولد گلشید جونی(دختر عمو ریحانه)
عزیز دلم، گلشید خانم امروز چهارشنبه 24 خرداد نزدیکای ساعت 2 ظهر قدم رنجه فرمودن و متولد شدن. اللللللهی زنعمو فدای قدماش بشه. تولدت مبارک دختر عمو جون (از طرف ریحانه) دوست داریم یه عااااااااالمه ...
ریحانو و سفر به شیراز
هفته پیش ما رفتیم شیراز. یه شهر خیلی زیبا و با کلی آثار تاریخی وجاهای دیدنی. البته هوا گرم بود و تو حسابی آفتاب سوخته شدی. با اینکه سعی میکردیم تو همیشه تو سایه باشی و کرم ضد آفتاب هم بهت میزدیم ولی خب.... فایده نداشت،آفتابش خیلی تیزتر از این حرفا بود. خود شیرازی ها میگفتن : شیرازه مگن نازه واسه آفتاب جنگش خلاصه ما جاهای خیلی زیادی رفتیم و حسابی بهمون خوش گذشت. اسم جاهایی رو که رفتیم برات مینویسم و عکسشون برات میذارم : ما همگی با هم (من و تو و بابایی) از این مکان ها دیدن کردیم : تخت جمشید نقش رستم نقش رجب ارگ کریم خان حمام وکیل بازار وکیل مسجد وکیل(که البته تا دم درش رفتیم و یه مقدار از داخلشم دیدیم ولی برا ا...
تولد 10 ماهگی ریحانه
گل همیشه بهار مامانی و بابایی، ریحانه خانمی: تولد 10 ماهگیت مبارررررررررررررررک ایشالا صد ساله بشی دخترم. یه عکس هم از کادوی تولدت برات میذارم 3 بسته پوشک کامل مرسی ایشالا که خوشت بیاد نفسی ...
فرسنگ ها فاصله تا ....
این روزا خیلی دلم گرفته از یه چیز خیلی ناراحتم. وقتی باهات بازی میکنم و با تو خوشم و از کنار تو بودن لذت میبرم ،خیلی دلم واسه مامان جون اینا که دور از ما زندگی میکنن ، میسوزه. همش پیش خودم فکر میکنم کاش ما هم پیششون بودیم و اونا هم میتونستن لحظه لحظه بزرگ شدنت رو ببینن. شیرین کاری هات، حرکات جدیدت، صدات ، خنده های بامزه ت ، مه مه و به به گفتنت رو ، و و و ....... خیلی خیلی دلمون واسشون تنگ میشه. اونا هم دوست دارن ما پیششون باشیم آخه تو نوه اولشون هم هستی و مدتهاست یه بچه شیرین و ناز تو خانواده مون نداشتیم. وقتی میریم دزفول همه برا دیدنت بال بال میزنن. همه دوست دارن پیشت باشن.بعضی وقتا از این که نمیدونم کجا برم و پیش کی باشم که هیچکی...





